مینو

بهشت کوچک خانه ما

مینو

مامان مینو
مینو بهشت کوچک خانه ما

منی که منم!!!

مثل اینترنت ندیده ها چنبره زدم پای سیستم ببینم کی این نت وصل میشه تا بلکه کلی ایمیل که قراره از شرکت های مختلف بیاد رو چک کنم... این وسط تا خرخره توی خانه تکانی فرو رفته ام انقدر که واقعااااااااا کم مانده غرق شوم... همه جای خانه ام چندروزی است که موشک خورده و اصلا نمیدونم کی قراره جمع بشه فقط اینو میدونم  که اخرش کار ،کار خودمه... از اون طرف امروز تا سه عصر گرفتار تغییر دکور فروشگاه بودم و تازه اونوقت رفتم دخترک را ازخانه مادرجان گرفتم بردم کلاس زبان. انقدر خسته بودم که جان رفتن و برگشتن نداشتم پس همانجا نشستم و طی یک دعوت غیرمنتظره رفتم سر کلاس یکی از اساتید ترم بالایی نشستم و با اینیگیلسی چپر چلاقم در کمال اعتماد به نفس!!! کلی هم اظهار فضل کردم!!!

دخترک تابلو ها و بنر های تبلیغاتیه داخل شهر را میخواند!!!  امروز توی راه گفت:" مادرجون اینجا نوشته دنیای فرش"!!!نمیدانم از کی! نمیدانم چگونه و از کجا یاد گرفته! هیچ نمیدانم... فقط میدانم که مادر کاملا کمرنگی هستم در زندگی دخترک... اصلا نقش مادریم انگار لابه لای هیاهوی اخر سال گم شده!!!

تازه یک قدمی تولدش هستم و هنوز هییییییییییییییچ کاری نکرده ام... مطلقا هیچ کار...

آخیش چقدر غر زدم... دلم سبک شد...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 21:6 | نویسنده : مامان مینو |

اینگیلیستانی ها بچه هاشونو بیشتر دوست دارند؟!!!

تلویزیون داستان اسباب بازی پخش میکرد... من و اقای پدر و دخترک هرسه غرق تماشا بودیم. خیلی زیبا بود واقعا... اخرش شد و پسربچه ای که بزرگ شده بود و میخواست بره دانشگاه  عروسک های بچگیش رو برد به یه دختری که خیلی با عروسک هاش خوب بازی میکرد بخشید و کلی توی حیاط خونه با هم با عروسک ها بازی کردند. هرسه لبخند زدیم و به هم نگاه کردیم و گفتیم چقدر قشنگ بود این فیلم...

تمام شد .

بلافاصله تبلیغات شروع شد. تبلت ما.رشال!!! در دست کودکان... بهترین و خوشحال کننده ترین وسیله برای بچه ها!!!  دخترک نگاهش میکرد در سکوت... من خودم رو میخوردم و از سازنده تبلیغات فریب دهنده و حیله گر عصبانی بودم و چیزی نمانده بود که کنترل را از اقای پدر که با خونسردی مشغول نگاه کردن به واکنش دخترک بود بگیرم و تلویزون رو خاموش کنم که ناگهااااااااااااان... دخترک پرسید:" مامان جون اینگیلیستانی ها بچه هاشون رو بیشتر دوست دارند؟؟؟" اولین فکرم این بود که حتما فکر میکنه تبلته مال انگلستانی هاست و چون دست بچه ها دیده حتما فکر میکنه اونا بیشتر بچه هاشونو دوست دارند که براشون تبلت میخرن... تا اومدم جواب مناسب پیدا کنم اقای پدر به کمکم اومد و پرسید چطور مگه باباجون؟  دخترک جواب داد اخه اونا برای بچه ها شون عروسک میخرن و باهاشون عروسک بازی و بدوبدوبازی  میکنند ولی ما تبلت میخریم که چشماشون خراب بشه!!! اقای پدر هم جواب داد باباجون این تبلیغات کار ادم های سودجوست که فقط میخوان پول بیشتری در بیارن و براشون مهم نیبست که بچه ها چشماشون مریض بشه.

وای خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم و چقدر حیرت زده از اینکه دخترک واقعا میدونه چی خوبتره...

و چقدر ناراحتم و متاسف برای مردم کشورم که چنین سیمایی دارن که برای پول بیشتر به هیچ چیزی رحم نمیکنه و دست ادم های سودجو را باز میگذاره تا هرجور که میخوان با افکار مردم بازی کنند و ذهنشون را خراب کنند و نسلشون رو هم همینطور...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 | 23:11 | نویسنده : مامان مینو |

چهارشنبه های عجیب دخترک

سکانس اول:

دخترک منتظر چهارشنبه هاست... از اول هفته هر روز میپرسد و در جواب سوال من که میپرسم چهارشنبه قراره چه اتفاقی بیوفته هربار میگه:" حالا بگذار چهارشنبه بشه میفهمی!!!" و من در تعجبم که بچه تو این سن چطوری یک هفته حرفش رو میتونه نگهداره .من هنوز نمیتونم والا:)))

بهرحال چهارشنبه میرسد از راه... صبح با عجله صبحانه میخوره و بعد دوباره میپرسه امروز چهارشنبه است؟ با جواب مثبت من شیرجه میره توی اتاقش و با کلی خرت و پرت توی دستش میاد بیرون... من با تعجب نگاهش میکنم. نگاهی بهم میکنه و میگه:" خانوم مربی گفته میتونیم چهارشنبه ها با خودمون اسباب بازی ببریم مهد..." من باز دارم با تعجب نگاهش میکنم  تا میام بگم اخه این خرت و پرت ها که اسباب بازی نیست!!! به خودم  نهیب میزنم ساکت! انتخاب خودشه... بگذار ببره.

سکانس دوم:

چهارشنبه ظهر. جلوی در مهد کودک. خرت و پرتها توی دستشه... با ذوق فراااااااااااااوون میگه:" مامان جون من امروز با متین دوست شدم... اخه وقتی که آیینه !!! ی من رو برداشت و من فهمیدم خیلی خوشش اومده اونو ازش نگرفتم. تازه تبلتم *!!!! رو هم به ایلیا دادم و کلی باهاش بازی کردیم. با این گوله نخه جادویی!!!هم برای صبا چوب ماهیگیری درست کردم تاااااااازه با این چشم بندم هم دزد دریایی شدم و درسا رو دنبال کردم... مامان جون امروز مهد خیییییییییییلی خوش گذشت"

و من چقدر خوشحال شدم که اون لحظه تونستم جلوی دهنم رو بگیرم و به دخترکم نگم این خرت و پرت ها چیه داری با خودت میبری!!!

 

*** خرت و پرت ها شامل یک ایینه. یک گوله نخ. چشم بند وقت خواب. و تبلتش هم یک تخته وایت برد کوچک از رده خارج!!! بود.

 

پی نوشت:جالب اینجا بود که مربیهاش کلی از اینهمه علاقه ی بچه ها به وسایل های مینو تعجب کرده بودند. ازاینکه بچه ها ماشین شارژی ها و عروسک هاشون رو گذاشته بودند و با تبلت خیالی مینو بازی میکردند:)


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 15:13 | نویسنده : مامان مینو |

بفرمایید کمی هم فرهنگ...

هرچی بگید حق دارید....

من خیلی بی وفام... بی معرفتم... یاد دوستان نمیکنم... اصلا هرچی شما بگید...

 فقط دلم میخواد منو اینطور تجسم کنید مثل کسی که روی دور تند تردمیل ایستاده و هرچی تند میدوه تردمیله باز تندتر و تندتر میشه باور کنید از بیرون کسی نگاهم کنه از خنده ریسه میره بسکه کارهام رو دور تند انجام میدم...

خی به جبران این همه نبودن و به دوستان سر نزدن و کامنت نگذاشتن امشب میخوام براتون چندتا محصول فرهنگی معرفی کنم....

اول بریم سراغ سی دی های قصه و شعر صوتی که دختر ما عااااااااااشقشونه... یه عاشق میگم یه عاشق میشنوین چنان سی دی های قصه اش رو دوست داره که برای روزهای فرد و تایمی که باید تنها خونه بمونه و قصه گوش بده لحظه شماری میکنه.

ما قصه های صوتی را با ترانه های خانم هنگامه یاشار شروع کردیم. بعد ترانه های زیبای خانم سالم و داستان های سوپر اسکوپ البته بعضی هاشون مثل خروس زری پیرهن پری با صدای احمد شاملوی عزیزم.

بعد رفتیم سراغ قصه های من و مامان که سی دی 1 و 2 داشتن و بامزه بود در کل هرچند زیاد اموزنده نبودن. الان داریم سی دی از مهد تا مدرسه 1 و 2 رو گوش میدهیم که شعرهای فوق العاده زیبایی داره که در عین حال که کوتاهن موسیقی فوق العاده ای همراهشون و بچه ها راحت میتونن یاد بگیرن و بخونن.  ور اخرین سی دی قصه ای که به دستمون رسیده قصه هایی برای خواب کودکانه که ماه بندی شده است. مثلا سی تا قصه ی ماه فروردین و اردیبهشتش رو ما داریم در عین حال که داستان هایش ریتم ارومی دارن و اموزنده اند از حکایت های قدیمی هم درش استفاده شده و ما و به خصوص دخترک خیییییلی دوستشون داره.

راستی یادمان رفت سی دی پنج انگشت مصطفی رحماندوست هم کار زیبایی بود که بچه هارو خیلی خوب با سازها و موسیقی سنتی ایرانی اشنا میکنه.

  کتاب خوب هم اگر خواسته باشید دایره المعارف دانستنی های پایه برای خردسالان از انتشارات محراب قلم کار جالب و عالی ای بود که هم اطلاعات میده به کودک و هم با سرگرمی هایی که داره بازخورد بچه رو میسنجه.

کتاب های فرانکلین و کتاب های لی لی و کانگوروی ابی(برای دختر دارها) کتاب های الفی اتکینز(بیشتر برای پسردارها) ماجراهای پارک جنگلی( یادم نیست چند جلده فکر کنم 12تایی باشه) مجموعه کتاب های گوستون (برای دو بچه ها) و به همراه مجموعه کتاب های پا گنده ها اخرین کتابهایی هستن که وارد کتابخونه ی ماشدن.

امیدوارم که این پست حرفی بدد بخوری برای گفتن به شما دوستای بی نظیرم داشته باشه. شما هم از محصولات فرهنگی جدیدتون بگید لطفا.

 

دوسستون دارم و حتی اگر بهتون سر نزنم همیشه یادتون هستم.


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 23:49 | نویسنده : مامان مینو |

وقتی ادم ها با هم مهربون نیستن...

دخترک هر روز تقویم روی میز کارم رو بر میداشت و بادقت به عکس ماه های سال نگاه میکرد. این دقتش و توجهش به جزییات برام جالب بود. تا اینکه دیروز بهم گفت :" مامان جون امروز روز اول بهمنه؟" من که از این همه دقتش تعجب کرده بودم جوابش دادم بله دخترم. چند دقیقه ای سکوت کرد  و بعد پرسید:" مامان جون پس چرا بهمن مثل عکسش نیست؟" دیگه واقعا تعجب کرده بودم اول فکر کردم  منظورش اسمی چیزیه بعد  که گفتم متوجه نمیشم گفت:" آخه بیا یه نگاهی به این عکس های تقویمت بنداااااز ببین که بهمن این شکلیه( و همزمان عکس تقویم رو که یک روز برفی بود نشونم داد) تازه فهمیدم منظورش چیه و چقدددددر دلش برف و برف بازی میخواد که اینهمه منتظر مونده تا بهمن بیاد و برف بباره. داشتم براش توضیح میدادم که امسال انگار خشک سالیه و خدا برای ما هنوز برف و بارون درست و حسابی نفرستاده  و.... که پرید وسط حرفم" مامان جون من میدونم چرا امسال برف نمیاد البته فکر میکنم که میدونم!!!!" و من هاج و واج نگاهش کردم و منتظر بودم ببینم چی میخواد بگه. بعد چند دقیقه ای فکر در سکوت ناگهان گفت:" مامان جون فکر کنم چون ادمها با هم مهربون نیستن برف نمیاد!!!! اخه من میدونم که وقتی برف بیاد دلش میخواد همه برن باهاش بازی کنن وقتی ادمها مهربون نباشن که نمیتونن برن بازی"  و من واقعا نمیدونستم که اون موقع چی باید به این فیلسوف کوچولوی پنج ساله بگم که بهتر از ما بزرگترا فهمیده  دلیل همه ی این تغییرات فقط مهربون نبودن خودمونه....

 

خداجون تو که مهربونی میشه دلهای مارو مهربون کنی شاید برف دلش بخواد یکم با ما بازی کنه....

 

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن 1393 | 23:37 | نویسنده : مامان مینو |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.