مینو

بهشت کوچک خانه ما

مینو

مامان مینو
مینو بهشت کوچک خانه ما

فکرهای توی سرم

این روزها یک جور خاصی است دلم... یکهو فکرهایی که دارد توی سرم وول میخورد میپرد میرود پی کارش. اصلا فکر های توی سرم گاهی مثل بالهای یک کبوتر مدام میخورد به در ودیوار مغزم! حتی خوب حسشان میکنم. این برخورد نرم نرمک صدادارشان را حس میکنم... اما یکهو بدون هیچ دلیلی پر میزنند میروند... میروند ها.. یعنی چنان میروند که اصلا انگار وجود نداشته اند... این است که دلم یک جوری میشود... هرّی میریزد... بعضی وقت ها، بعضی روزها،  بعضی اتفاق ها حفره های تاریکی از زندگی آدمند که درست مثل سیاه چاله اند، روزهایی از زندگی را چنان میبلعند که انگار اصلا  وجود نداشته... این روزها دارم به این سیاه چاله ها فکر میکنم. به اینکه من چندتا از اینها دارم؟ چکارشان کنم که روزهای مرا نبلعند مثل مارهای ضحاک!!!  اصلا ظرف ذهن من اگر پرنباشد (اگر خودم با چیزهای بدرد بخور پرش نکنم) خودش پر میشود با چیزهای دم دستی و بدرد نخور... ان وقت است که ان سیاه چاله ها دست به کار میشوند و شروع میکنند به بلعیدن هرچه دم دستشان بیاید...

این چندروزه به شدت درگیر این هستم که باید چه چیزهایی رو توی خودم تغییر بدم...ناسلامتی سی سالگی نزدیکه و من هنوز اول خطم...فقط هنر کردم و یکم اول خط واسه خودم خط خطی نمودم!!!  اول باید از برنامه ریزی شروع کنم...

 


برچسب‌ها: از بیست و نه سالگی من

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 15:29 | نویسنده : مامان مینو |

روزهای پاییزی زیبا

برنامه ی فشرده ی من هرچند شاید در نگاه اول خیلی عذاب وجدان زا!!!( عجب ترکیبی!) باشه اما خیلی خوب برنامه ریزی رو به دخترک یاد داده. مثلا روزهای زوج خودش میگه :"مامان جون من امروز کلاس زبان دارم واسه همین از مهد که بیام میتونم سی دی صوتی گوش بدم بعد با هم بریم طبیعت گردی!!!! (عین جمله ایه که بکار میبره ها) بعدش هم میرم به تیچر میگم من چون رفته بودم گشت و گذار اول باید دستهام رو بشورم که وقت اسنک میکروبا نرن دو دلم... تااااااااااااازه وقتی برگردم میتونم  کارتون ببینم... " یا روزهای پنجشنبه جمعه از خواب که بیدار میشه میگه :" مامان جوووووون امروز روز خانوادگیه! مگه نه؟؟؟ " و کلی هم ذوق میکنه....

خب من اول ادم با برنامه ای بودم بعدش شدم یه ادم بی برنامه و الان به لطف دخترک دارم باز با برنامه میشم... خدایا شکرت...

 

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت , عکس های مینو

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 | 15:53 | نویسنده : مامان مینو |

از هر دری سخنی

این روزها گرچه با سرعتی باور نکردنی در گذرند ولی من بازهم سعی میکنم از دلشان چیزی غیر از غر غر بابت وقت کم و ریخت و پاش دائمی خانه بیرون بکشم و این ثمره ی تلاش من در این روزهای زیبای پاییزی است. روزهایی که اگر کمی خوش خلق تر باشم و صبورتر حتما زیباترین نقش و نگارهای خداوند را خواهم دید در خنده های دلبرانه ی دخترکم.

 

 صبح جمعه ای افتادم به جون خانه. کلا جمعه ها برای من روز هیجان انگیزی نیست فقط روزیست که میتوان در ان یک نفس عمیق کشید و برای یک هفته زیر اب رفتن نفس لازم را حبس  کرد!!! باری افتادم به جون خانه و بعد از کلی تمیز کاری که رسیدم اتاق دخترک دیدم توی هرچیزی که میشود چیزی ریخت پر است از تراشه مداد!!! بله... تراشه ی مداد .  و با دیدن این صحنه مثل ببری که تیر خورده از چله ی کمان در رفتم و انچه غر بود زدم به در دیوار. وقتی حساااااااااااابی غرغر هایم تمام شد دخترک در امد که "من فقط میخواستم این تراشه هارو پس انداز کنم واسه کاردستی هام"!!!! و کلی معذرت خواست ازم و من از خودم خیلی خجالت کشیدم واقعا....

یکی نیست به من بگه اخه این چه وضع بچه بزرگ کردنه؟؟؟؟؟

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : جمعه هفتم آذر 1393 | 15:25 | نویسنده : مامان مینو |

تازه گفتنی ها

نگفته بودم که رفتم کلاف رنگی خریدم و مشغول شدم ؛گفته بودم؟  

نگفته بودم که چه حس خوبی داره بافتن برایم انگار سررشته تمام امور می اید به دستم؛ گفته بودم؟

نگفته بودم که مینو تعیین سطح زبان داده و قرار از این هفته بره ترم پنج بشینه ؛ گفته بودم؟ 

نگفته بودم که  دخترک به کشف شب و روز رسیده و در یک نقاشی یک خورشییییید بزرررررررگ کشیده با یک زمین که طرف رو به خورشیدش روشن تر است و ان طرف ترش کمی تاریک تر. و میگوید وقتی شب میشه ما پشتمون رو میکنیم به خورشید؛ گفته بودم؟ 

نگفته بودم که تکیه کلام این روزهاش اینه که "مامان بیا بازی کنیم" حالا میخواد یه صبح تا شب باهاش بازی کرده باشم میخواد یک دقیقه؛ گفته بودم؟  

نگفته بودم که تصور مینو از خدا یک موجود با دست و پاهای خیییییییلی بلند است که میتواند یه عالمه کار را با هم انجام دهد؛گفته بودم؟

گفته بودم که در یک سری کارگاه های روانشناسی شرکت کردم به طور اخص صمیمیت در روابط همسران و در اخر تمام ان چیزی که باید می اموختم این بود که  "تمام همسر خوب بودن یا بد بودن در پنج سال اول زندگی شکل میگیرد" گفته بودم؟ 

هفته اینده هفته کتابخوانی است بیایید یک جلد کتاب هدیه دهیم...


برچسب‌ها: روزانه نوشت

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 14:20 | نویسنده : مامان مینو |

دلخوشی ها کم نیستند...

 این روزهای پاییزی در نهایت سرعت خویش میگذرند و تنها چیزهایی که از شتابشان میکاهد عاشقانه های دخترک است و کتاب خوانی های من...  

یادم نمی اید زمانی بوده باشد که از کتاب خواندن لذت نبرده باشم. براستی که وقتی میخوانم انگارروزها با سرعت کمتری میگذرند انقدر که از بودن در همان لحظه و خواندن چیزی که عاشقش هستم لذت میبرم. اخرین کتابی که خواندم "پرنده ی خارزار " بود. فوق العاده زیبا و انقدر تاثیر گذار که انگار هیچوقت تا بحال اینقدر مطمئن نبوده ام که باید فقط با عشق زندگی کرد و بس... قبلی اش که سه روز پیش خوانده شد " گتسبی بزرگ " بود که خیلی از فیلمش بهتر بود خیلی زیاد... بهرحال خوشحالم از خواندنشان. هرچند که در گیر نوشتن هم هستم. چند موضوع کودکانه در ذهنم نشسته است البته از خیلی وقت پیش .اما جسارت روی کاغذ امدن نداشت که انگار دارد بختش باز میشود. این میان هوس بافتنی بافتن کرده ام شدید. دلم خیلی میخواهدش. باید بروم چندتا کلاف رنگی رنگی بخرم و دست به کار شوم. این اخرین پاییز دهه ی دوم زندگیم است باید نهایت لذت را ببرم...


برچسب‌ها: از بیست و نه سالگی من

تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 14:49 | نویسنده : مامان مینو |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.