گاهی میریم با هم روی پشت بوم هم نفسی بکشیم و هم یکم ورجه ورجه کنیم.چند وقت پیش برای اولین بار دخترکای همسایه هم اومده بودن پشت بومشون.چون پشت بوم دور چینی داره مینو اصرار کرد که بغلش کنم تا اونور دیوارو ببینه.منم بلندش کردم . اونم رفت اونور کلی با دنیا و یلدا بازی کرد.از اون روز هربار میریم بالا باید بلندش کنم که ببینه .گاهی که بالا نیستن بهش میگم مامان جون ببین کسی نیست. حالا دیروز الاغشو بغل کرده بلندش کرده مثلا اونطرف دیوارو نشونش میده و بهش میگه بیبین کسی نیییست!!!
عاشقه اینه که من اتاقشو مرتب و تمیز کنم اونوقت بلافاصله جلوی روی خودم همه چیز و از کمد ها و کشو بریزه بیرون و غش غش بخنده!!!
جدیدا اینجوری صدام میزنه:" مامانمممم:)) خوشکلم:) عدیدم :)
چند روز پیش اقای پدر رفته بود توی اتاق مینو خوابیده بود.دخترک از در رفت تو و چنان ناز و عشوه ای گفت:"سیاااااااام ...آقای خونهههههه:))"
قبلا وقتی اصرار میکرد که شکلات بده یا سی دی بگذار یا هر چیز دیگه ای که خودش میدونست محدودیت داره بلافاصله میگفت شیش تا...اما حالا تند و تند تا بیست میشمره و میگه بیستا بده مینو:))
اخرین جمله ای که یاد گرفته اینه"بلد نیستم" تا یه کاری بهش میگم که حوصله نداره انجامش بده فوری این جمله رو تحویلم میده.
گیره ی موهاشو باز کرده، زده با انگشتای دستش بدو بدو اومده میگه "ماماااااانننن ببین زدم با اشگونتم:))"
دخترکم در یک حرکت خودجوش یه روز منو دعوت کرد به اتاقش و در جواب من که در زدم و پرسیدم صاحبخونه هستین؟ با کلی ناز و عشوه ی دخترونه جواب داد:" سیاااااام...بهَرما(بفرما) اکاق مینو.. تمیزه ..نازه"
میخواستم موهاشو با گل سر ببندم مثل همیشه تا نشوندمش جلوم گفت:"یبااش ، یبااش" من هم گفتم چشم مامانم یواش میبندیم شروع که کردم یکم موهاش کشیده شد داد زد " یباش تر" منم که نمیخواستم کم بیارم گفتم :یواش تره دیگه چقدر غر میزنی! تندی در جوابم گفت "خب یباش تر تر:))"
جمله گفتن هاش به طور فوق العاده ای پیشرفت کرده.الان تقریبا جملاتی با پنج شش تا کلمه رو میگه.وقتی میره روی موج داستان سرایی که از اول تا اخر داستانو تعریف میکنه. شبها که میخوابم پیشش میگه "قصصصه بگو" میگم قصه چی؟ تندی میگه" قصه هانوم بزه.سه تا بُ غاله داشت.شنگوووول ،منگووول،حپه انگور...یفت عَوَف بیاره.گرگه اومَََََد...گفت میَم میَم مادرتون( اینجا که میرسه صداشم کلفت میکنه) بعدددددد ...(وسطاش هم تند تند میگه بگو بگو اما باز خودش ادامه اشو تعریف میکنه)خلاصه تا اخرای قصه رو میگه.بعد که میگم مامان جون تو که همشو گفتی میگه:"نهههههه تو بگووووو:))"
وقتی تلفن خونمون زنگ میزنه مثل جت فانتوم میره گوشی رو برمیداه زودی میگه:" سیام..فوبی...فوبم...دوست دایم..بای بای" به گرد پاش که نمیرسم تا وقتی که بابای نکنه هم گوشی رو به من نمیده.
جدیدا هم وظیفه ی اب ریختن برای من و اقای پدر رو برعهده گرفته و اگه ببینه خودمون اب برداشتیم کلی شاکی میشه.
تا ببینه یکی زیر لب اهنگ غمگینی زمزمه میکنه فوری میگه :"نهون...نهون، بایون بایون بهون"(بارون بارون بخون)
یکی از معدود دفعاتی که داشت با عروسک هاش بازی میکرد(چون بیشتر با کتاب و پازل بازی میکنه) دیدم بهشون میگه:"سیام...شما کی هستین؟ " بعد صداشو عوض میکنه و مثلا جای عروسکش میگه"مینو هستم...یا پریسا هستم...یا امیر هستم"
اینم ماجراهای محله ای بنام شکرستان.
برچسبها: شکر شکن








