امشب بعد مدت ها هوس وبگردی زده به سرم... نیم ساعتی میشه که دارم به وبلاگای دوستان سر میزنم... عجیبه برام هر وبی رو باز کردم یا تازه نی نی دومشون به دنیا اومده بود یا در شرف به دنیا اومدن بود یا تازه خبر پیداشدن سر و کلش رسیده بود... برام خییییییییلی عجیب بود واقعا؟ یعنی من خیلی تنبلم که هنوز نتونستم تصمیم بگیرم واسه بچه دوم؟ دلم اشوب شد به خدا....

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 23:26 | نویسنده : مامان مینو |
برای منی که اصصصصصصصصصلا تلویزیون نمیبینم دیر اشنا شدن با شبکه ی "نسیم" تنها شبکه ی با رویکرد خنده در سیمای جمهوری اسلامی باعث دریغ و افسوس شده!!! بس که در این چندروز از همنشینی با این شبکه خندیدم و احساس کردم که کاش زودتر دیده بودمش.... خندوانش را عاشقم.... و شب کوکش مرا به دوران دانشجویی و اهنگهای پاپ ان روزها میبرد... دوستش دارم. خداکند رویکردش به این زودی ها تغییر نکند... براستی که چقدر خدا از دیدن خنده ی زیبا برلبان بنده هایش ذوق میکند...

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 14:14 | نویسنده : مامان مینو |

چندوقتی میشه که به این خونه ی زیبا سر نزدم...

انقدر غرق در روزهای دلنشین پاییزی هستم و انقدر برایم هرروز این پاییز دوست داشتنی سرشار از تجربیات جدید و لحظات خواستنی است و انقدر دلم میخواهد هرلحظه ی این روزها را قاب بگیرم و برای همیشه در مقابل دیدگانم بنشانم که وقتی نشده برای نشستن و نوشتن از شیرینیشان ...

 دخترک در یک اقدام کاملا ناباورانه مهدکودکی شد... چیزی که حتی در خیالم نمیگنجید... خدا میداند چه حسی داشتم وقتی که اسم زیبایش را روی برچسب های کوچک مینوشتم و روی تک تک وسایلش میچسباندم... وصف ناشدنی بود حالم... خوشحالی همراه با بغضی عجیب... من هیچ مهد کودک های اینجا را نمیپسندیدم و اینگونه بود که کلا فکر مهدرفتن مینو را از سر بدر کرده بودم اما وقتی به طور معجزه اسایی دیدم نزدیکترین مهد به محل سکونت و کارم مدیریت و کادر جدیدی پیدا کرد و دیدم که حداقل امکانات با وسواس زیاد برای بچه ها فراهم شد تصمیم کاملا غیرمنتظره ای گرفتم و فقط با هدف از تنهایی در امدن مینو در مهد ثبت نامش کردم... دخترم روز اول با بغض وارد محیط جدید شدو هنوز که هنوزه شبها میگه که فردا نمیخوام برم چون دلم برای شما تنگ میشه اما خدارو شکر صبح سرحاله و همون جلوی در با من خداحافظی میکنه و میره.. تا بعد از این چه پیش اید...

 این دو هفته ی مهدرفتنش برای من هم سخت بود تا جایی که واقعا نمیدانستم با این زمان ازاد باید چه کنم... یه جور حس سردرگمی عجیبی داشتم و نتیجه اش شد هدیه ای که به مناسبت روز کودک به دخترک دادم که هرچند ارزش مادی نداشت ولی با تمام وجودم برایش ساختم. و خوشحالم که خیلی خیلی دوستش دارد و امیدوارم که لحظات پرخاطره ای برایش مهیا شود.

 

 

دخترم چندروز پیش میگفت:" مامان جون وقتی شما رفتی پیش خدا میشه لطفا وسایل اشپزخونه ات رو بدی به من:))) و امروز با دیدن این اشپزخونه نگاهم کرد و گفت:" مامان جون دیگه نمیخواد بری پیش خدا من همین اشپزخونه رو قبول دارم هرچند که گازش واقعنی روشن نمیشه!!!"

با یک پیشبند و دستکش اینقدر خوشحال شد که تا شب برام خوند:" مامان جون من چه مهربونه دوستش دارم یه عالمه خودش میدونه" و هرچند که من باز پاییز رو باز با سرماخوردگی افتتاح کردم ولی امروز کلی با هم خانه دار بازی کردیم.

دلم مخواست روز کودک بیام و به همه بچه های گل وبلاگستان روزشون رو تبریک بگم ولی نشد امروز با تموم وجودم برای همه ی بچه ها خوبی و شادی و سلامتی ارزوم میکنم. دلم برای خیلی از بچه ها تنگ شده. امیدوارم که دلیل ننوشتن همه ی مادرها مثل من غرق بودن در لحظات شادی بچه هاشون باشه.

راستی عید همه بچه سید ها هم مبارک باشه. 

اولین بار در وبلاگ منصوره ی عزیز به این ایده برخوردم.ممنون بابت چیزهایی که از تمام شما مادرای وبلاگی یاد گرفتم . چه خوب که هستید تا جهان جای بهتری برای زندگی باشد.


برچسب‌ها: روزانه نوشت , عکس های مینو

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 22:54 | نویسنده : مامان مینو |
سیاه گیسوی من

امروز برای من و البته برای تو، روز هیجان انگیزی بود... روزی پر از باورها و ناباوری ها... روزی که دخترک من رسما برای مهد رفتن اماده شد ... روزی که من هنوز هم نمیتوانم باورش کنم...

امروز برای هردوی ما شروع فصل تازه ای از زندگیست... زندگیت دم به دم نو دخترکم...

هرروزت پر از خنده عزیزکم...

بامزه نوشت: با وجود علاقه ی وافری که همیشه برای مهد کودک رفتن داشتی و ذوقی که امروز صبح از خودت نشون دادی این جمله ات نزدیک در مهد خیلی برام بامزه بود:" مامان جون حالا که فکرشو میکنم میبینم من زیادم دوست ندارم برم مهد کودک!!! اخه اونجا دلم برای چهره ی زیبای مثل ماه تو تنگ میشه!!!!" (الله اکبر نمردیم یکی از ما تعریف کرد:))))

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت , کمی بالاتر از چهارسالگی

تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 0:54 | نویسنده : مامان مینو |

غرق کارم شده ام...

همیشه فکر میکردم اینکه میگویند ادم باید کارهایش را پشت در خانه بگذارد و بیاید تو؛ که کار سختی نیست!!!! ولی الان میفهمم سخت است خیلی سخت است... و همین سخت بودنش ادم را میترساند... اینکه همه ی اهل خانه ، همه ی وجود خانه میفهمند که تو که الان اینجا نشسته ای در واقع اینجا نیستی جای دیگری هستی...این را میشود از همه چیز فهمید... از خانه ی بهم ریخته و کارهای روی سر هم تلنبار شده... از برنامه ی ورزشی که روی در یخچال خاک میخورد... از اتاق دخترک که مثل خود خود سمساری شده از بس همه چیز روی سر هم افتاده اند... از همه چیز ... حتی از نگاه دخترک، از کلام دختر کوچکی که دلش بازی میخواهد انقدر زیاد که توی دو سه دقیقه هم صحبتیش با تو چندبار تکرار میکند :" ولش کن بیا باهم بازی کنیم!!!" کارم زیاد شده ... خیلی زیاد. برای منی که همیشه دلم شاغل بودن را میخواسته نتیجه ی اصرار بر خواسته ام است ولی برای دخترم نه!!! برای او فقط دوری است و کم وقتی و کم حوصلگیه من... باید یک فکری بکنم. این را اینجا مینویسم تا بروم و یک فکری بکنم.. یک فکر درست و حسابی...

 

دخترم به سرعت بزرگ میشود... این را هرشب میفهمم وقتی که چشمهایش سنگین میشود و در اندک زمانی به خواب میرود... نگاهش که میکنم میبینم انگار چقدر از دیروزش بزرگتر شده... وقت ان میشود که سیر ببویمش.. ببوسمش و نگاهش کنم. قربان چشم ابروی مشکی و موهای نرمش بروم. جای زخم صورتش را ببوسم.. همان زخمی که وقتی من نبودم رخ داده بود. صندلی گذاشته بود روی تختش و بعد رفته بود بالای کمد و از ان بالا افتاده بود روی صندلی و بعد نقش زمین شده بود. اقای پدر میگفت بعد زمین خوردنش تند و تند میگفته :" من این صندلی رو نمیخوام خودشو از زیر پای من کشیده بیرون!!! بگذارش جلوی در:)" نمیدانستم باید به این استدلال های مغرورانه اش بخندم یا برای اینگونه مادری کردنم گریه کنم... بهرحال وقتی که میخوابد تازه من میتوانم یک دل سیر نگاهش کنم. و پیش خودم بگویم دخترم دارد بزرگ میشود... و بسپارمش به خدا...

دلم ارامش خیال میخواهد... ایا اشنایی هست که خانه ی ارامش را نشانم دهد؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 22:21 | نویسنده : مامان مینو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Lilypie Fourth Birthday tickers