تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers مینو

مینو

بهشت کوچک خانه ما

گاهی میریم با هم روی پشت بوم هم نفسی بکشیم و هم یکم ورجه ورجه کنیم.چند وقت پیش برای اولین بار دخترکای همسایه هم اومده بودن پشت بومشون.چون پشت بوم دور چینی داره مینو اصرار کرد که بغلش کنم تا اونور دیوارو ببینه.منم بلندش کردم . اونم رفت اونور کلی با دنیا و یلدا بازی کرد.از اون روز هربار میریم بالا باید بلندش کنم که ببینه .گاهی که بالا نیستن بهش میگم مامان جون ببین کسی نیست. حالا دیروز الاغشو بغل کرده بلندش کرده مثلا اونطرف دیوارو نشونش میده و بهش میگه بیبین کسی نیییست!!!

عاشقه اینه که من اتاقشو مرتب و تمیز کنم اونوقت بلافاصله جلوی روی خودم همه چیز و از کمد ها و کشو بریزه بیرون و غش غش بخنده!!!

جدیدا اینجوری صدام میزنه:" مامانمممم:)) خوشکلم:) عدیدم :)

چند روز پیش اقای پدر رفته بود توی اتاق مینو خوابیده بود.دخترک از در رفت تو و چنان ناز و عشوه ای گفت:"سیاااااااام ...آقای خونهههههه:))"

قبلا وقتی اصرار میکرد که شکلات بده یا سی دی بگذار یا هر چیز دیگه ای که خودش میدونست محدودیت داره بلافاصله میگفت شیش تا...اما حالا تند و تند تا بیست میشمره و میگه بیستا بده مینو:))

اخرین جمله ای که یاد گرفته اینه"بلد نیستم" تا یه کاری بهش میگم که حوصله نداره انجامش بده فوری این جمله رو تحویلم میده.

گیره ی موهاشو باز کرده، زده با انگشتای دستش بدو بدو اومده میگه "ماماااااانننن ببین زدم با اشگونتم:))"

دخترکم در یک حرکت خودجوش یه روز منو دعوت کرد به اتاقش و در جواب من که در زدم و پرسیدم صاحبخونه هستین؟ با کلی ناز و عشوه ی دخترونه جواب داد:" سیاااااام...بهَرما(بفرما) اکاق مینو.. تمیزه ..نازه"

میخواستم موهاشو با گل سر ببندم مثل همیشه تا نشوندمش جلوم گفت:"یبااش ، یبااش" من هم گفتم چشم مامانم یواش میبندیم شروع که کردم یکم موهاش کشیده شد داد زد " یباش تر" منم که نمیخواستم کم بیارم گفتم :یواش تره دیگه چقدر غر میزنی! تندی در جوابم گفت "خب یباش تر تر:))"

جمله گفتن هاش به طور فوق العاده ای پیشرفت کرده.الان تقریبا جملاتی با پنج شش تا کلمه رو میگه.وقتی میره روی موج داستان سرایی که از اول تا اخر داستانو تعریف میکنه. شبها که میخوابم پیشش میگه "قصصصه بگو" میگم قصه چی؟ تندی میگه" قصه هانوم بزه.سه تا بُ غاله داشت.شنگوووول ،منگووول،حپه انگور...یفت عَوَف بیاره.گرگه اومَََََد...گفت میَم میَم مادرتون( اینجا که میرسه صداشم کلفت میکنه) بعدددددد ...(وسطاش هم تند تند میگه بگو بگو اما باز خودش ادامه اشو تعریف میکنه)خلاصه تا اخرای قصه رو میگه.بعد که میگم مامان جون تو که همشو گفتی میگه:"نهههههه تو بگووووو:))"

وقتی تلفن خونمون زنگ میزنه مثل جت فانتوم میره گوشی رو برمیداه زودی میگه:" سیام..فوبی...فوبم...دوست دایم..بای بای" به گرد پاش که نمیرسم تا وقتی که بابای نکنه هم گوشی رو به من نمیده.

جدیدا هم وظیفه ی اب ریختن برای من و اقای پدر رو برعهده گرفته و اگه ببینه خودمون اب برداشتیم کلی شاکی میشه.

تا ببینه یکی زیر لب اهنگ غمگینی زمزمه میکنه فوری میگه :"نهون...نهون، بایون بایون بهون"(بارون بارون بخون)

یکی از معدود دفعاتی که داشت با عروسک هاش بازی میکرد(چون بیشتر با کتاب و پازل بازی میکنه) دیدم بهشون میگه:"سیام...شما کی هستین؟ " بعد صداشو عوض میکنه و مثلا جای عروسکش میگه"مینو هستم...یا پریسا هستم...یا امیر هستم"

اینم ماجراهای محله ای بنام شکرستان.


برچسب‌ها: شکر شکن
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 21:52  توسط مامان مینو  | 

اینکه میگن بچه ها باعث شکوفایی استعداد های نهفته ی والدینشون میشن بی اغراق یکی از صحیح ترین جمله هاییه که تا بحال شنیدم.شما تصورش رو بکنید با وجود یه نی نی کوچولو توی زندگیتون چقدر استعداد های ریز و درشت نهفته در وجودتون از توی گنجه در اومدن و بعد از این همه سال خاک خوردن خودی نشون دادن.مثل همین سحر خیزی که من اینوقت صبح نشستم اینجا شالاپ شولوپ تایپ میکنم تا بتونم یه برگ دیگه از خاطرات دخترم رو ثبت کنم بی اینکه هزار بار دکمه های کیبوردو بزنه یا موس از دستم بکشه!!!

دختر کوچولوی من از خیلی وقت پیش استعداد خودشو در زمینه حل انواع پازل بهمون نشون داد و ما هم سعی کردیم بهترین های مناسب سنش و گاهی حتی بیشتر از سنش را برایش تهیه کنیم.این چندروزه با توجه به اینکه در تنوع طلبی به درجاتی رسیده و هرروز از من اسباب بازی گدید(جدید) میخواد اینه که دست بکار شدیم و خودمون مشغول ساختن پازل های مامان ساز شدیم که نتیجه اش میشه اینی که میبینید:

در راستای این خلاقیت خانوم کوچیکه هم دست بکار شدند و بازی گدیدی اختراع نمودند.

و این هم لبخند رضایت بعداز این کشف مهم:

دخترک من،بهشت کوچولوی خونه ی ما چه زود توانستی لیوان ابی به دست پدر بدهی...چه گوارا ابی است جام از دست تو گرفتن:))

پی نوشت: با تشکر از مامان رها جون که این ایده ی خوب به من دادند.


برچسب‌ها: ماجرا های من و مینویم, عکس های مینو
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 5:12  توسط مامان مینو  | 

دوشنبه برای ما، من و دخترک روز خوبی بود.روزی با یک مهمانی و یک مهمانداری.به دعوت دوست خوب وبلاگیمون مادر و دختر مهمان خانه ی پر مهرشان شدیم و الحق که برایمان سنگ تمام گذاشتند و هرانچه که از اسباب بازی های دو سالگی گل پسرشان که الان پنج ساله است و هزار ماشالله مردی شده برای خودش داشتند برای بازی ما اوردند و ما نامردی نکردیم و تمامشان را برای خودمان برداشتیم و تا اقا سانی (سینا در گویش مینویی)میخواستند دست به چیزی بزنند جیغمان به هوا میرفت که بده مینو یا مال مینوست. و ایشان هم در جواب جیغ های ما یک غضب بلند بالا میفرمودند و بعضا نگاه خشمگینانه ای هم به سرتا پایمان میانداختند و اما ما ککمان هم نمیگزید و همچنان کار خود میکردیم و به قولی خر خود میراندیم:)) ناگفته نماند که ایشان هم یاد ایام قدیم کرده بودند و در بحران دو سالگی کاملا یار و یاور ما شده بودند.خب از حق هم نگذریم بچه های بزرگتر بخصوص اگر دردانه ی خانه باشند سخت میتوانند با کوچکتر از خودشان راه بیایند و همان بهتر که با بزرگتر یا همسن خودشان بازی کنند.

همینجا از جانب دخترکمان مینو از شهره عزیز(خودمو نمیگم دندون رو جیگر بگذارید) مامان اقا سینا کمال تشکر را داریم که میانجی شدند و اجازه ندادند که کار ما به گیس و گیس کشی بیانجامد.البته این بار اول نبود که مهمانشان میشدیم بار قبل به اتفاق اقای پدر برای زیارت و شایدم عیادت دیده بودیمشان که با دست شکسته ی اقا سینا مواجه شدیم. ونشد که عکسی از این دو وروجک بگیریم اما اینبار تلافی کردیم که انهم زیاد چنگی به دل نمیزند چون ایشان هیچ همکاری لازم را مبذول نداشتند.

سینا  و مینو.

بعد هم که به خانه ی خودمان برگشتیم برای تغییر اب و هوا رفتیم روی پشت بام خانه مان که کمی به درگاه پرورگار دعا بنماییم و تشکر نماییم که دیدیم دخترکان همسایه مان ان طرف دیوار مارا صدا میزنند و ما هم در جواب ایشان بلند بلند فریاد براوردیم که"دنیااااا یلدااااا من اومدم:))" و ایشان را مهمان خانه مان کردیم و ساعتی هم با این مهمانان زیبایمان به بازی نشستیم و اخرشب هم با اشک و اه وداع گفتیم. باشد که خداوند از این همبازی های بی دردسر برایمان بیشتر عنایت نماید.

از بزرگ به کوچک:دنیا،مینو،یلدا

بعدا نوشت:پنجشنبه شب این هفته شب ارزوهاست.یادمان نرود ارزو کنیم کودکانمان همواره در صلحی جاودان باشند هم با خودشان هم با دنیای اطرافشان.برای خودمان هم ارزو کنیم...ارزو کنیم خدایمان را مهربان تراز انچه تا بحال شناخته ایم بشناسیم.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, عکس های مینو
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:16  توسط مامان مینو  | 

میگویند امروز دو سال و دو ماه و دو هفته و دو روزه شدی دخترکم....

این روز قشنگ مبارکت باشه نسیم بهشتی من...

بعدا نوشت:عکسدار شد.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, عکس های مینو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:50  توسط مامان مینو  | 

شاید در زندگی همه ی مادر ها لحظاتی پیش امده باشد که خسته و کلافه بوده باشند شاید این خستگی از کارهای خارج از خانه باشد یا کارهای روتین و یکنواخت خانه یا جمع و جور کردن  ان همه ریخت و پاش از دور بر خانه و دیدن باز سر از نو سخن ازنو یا شاید هم فقط بی حالی ناشی از سیکلی طبیعی و یا شاید فقط کم خونی تان عود کرده باشد ممکن است اصل ماجرا اصلا چیز پیچیده ای نباشد اما یک جرقه برایش کافی است. و از این جرقه ها تا بخواهی در زندگی با یک کودک دو سال و چند ماهه میتوانی پیدا کنی. همین که موقع خوردن غذا انگشت پایش را فرو کند در بشقاب یا برود در یخچال را باز کند و همه چیز را از سطل ماست گرفته تا پارچ بزرگ پر از شیر بگذارد بیرون و دورشان رقص سرخپوستی کند  یا حتی نق نق کردن بابت اینکه نمیخواهد سر ظهری بخوابد و این مادر خسته را به حال خودش رها کند....همین جرقه  های کوچک میتواند ناگهان یک مادر را به یک شیر غران تبدیل کند که برای یک لحظه یادش میرود انکه روبه رویش ایستاده بچه ی خودش ا ست.

شاید ان لحظه داد بلندی بر سرش بزنید یا نه تمام دانسته های روانشناسیتان در یک لحظه هجوم ببرند به مغزتان و سعی کنید سکوت کنید و داد بلندتان را بخورید و تنها پشتتان را بکنید و بروید شاید حتی دلتان بخواهد خودتان را بزنید اماچند لحظه بعد...تنها چند لحظه بعد که با چشمان اشک الود به سمتتان می اید و خودش را در اغوشتان پنهان میکند تازه یادتان می اید که این موجود کوچک مهربان فرزندتان است ...از پوست و گوشتتان است.همان است که از همه ی دنیا بیشتر دوستش دارید. سعی میکنید در اغوشش بگیرید و انچه گذشته را از دلش به در اورید و در همان حال که قربان صدقه اش میروید در دل مدام با خودتان می گویید کاش یادش نماند...کاش فراموش کند.

خدا کند این لحظات کمتر در زندگیمان پیدا شود.

و درست یک ساعت بعد که دخترک یا پسرکتان می اید می خوابد کنارتان ومثل خودتان دمر ولو میشود دستهایش را میبرد زیر بالش و از ان زیر انگشتتان را میگیرد و خوابش میبرد.درست ان هنگام که نفسهایتان به صورت هم برخورد میکند ...همان زمان با خودتان میگویید اگر بهشت وجود دارد همین لحظه بهشت شماست.

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:20  توسط مامان مینو  | 

دخترکم دیروز و امروز دو تا نقاشی دیگه کشیدی که من در ادامه ی نقاشی های پست قبلی میگذارمشون.

همینجا بگم که اونی که بهش میگفتی نهنگ رو میتونم بگم واقعا منظورت نهنگ بوده  ولی اون یکی رو هم خودم و هم بابایی خیلی تعجب کردیم.البته مطمئنم که خودت کشیدی اما احتمالا تصادفی این شکلی شده هرچند توی این عالم هیچ چیز تصادفی نیست اما خب دست خودمون نبود دیگه،از یک طرف ذوق کرده بودیم از طرف دیگه تعجب...

ولی با همه ی اینها احساس میکنم استعداد خوبی توی این زمینه داری.عزیز دلم من تمام تلاشم رو میکنم تا بتونم هر راهی رو که انتخاب میکنی برات هموار کنم.

علاقه مندان به تفسیر نقاشی کودک یه سری به اینجا بزنند.روانشناسی نقاشی کودک


برچسب‌ها: روزانه نوشت, ماجراهای من و مینویم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:15  توسط مامان مینو  |