نگفته بودم که رفتم کلاف رنگی خریدم و مشغول شدم ؛گفته بودم؟  

نگفته بودم که چه حس خوبی داره بافتن برایم انگار سررشته تمام امور می اید به دستم؛ گفته بودم؟

نگفته بودم که مینو تعیین سطح زبان داده و قرار از این هفته بره ترم پنج بشینه ؛ گفته بودم؟ 

نگفته بودم که  دخترک به کشف شب و روز رسیده و در یک نقاشی یک خورشییییید بزرررررررگ کشیده با یک زمین که طرف رو به خورشیدش روشن تر است و ان طرف ترش کمی تاریک تر. و میگوید وقتی شب میشه ما پشتمون رو میکنیم به خورشید؛ گفته بودم؟ 

نگفته بودم که تکیه کلام این روزهاش اینه که "مامان بیا بازی کنیم" حالا میخواد یه صبح تا شب باهاش بازی کرده باشم میخواد یک دقیقه؛ گفته بودم؟  

نگفته بودم که تصور مینو از خدا یک موجود با دست و پاهای خیییییییلی بلند است که میتواند یه عالمه کار را با هم انجام دهد؛گفته بودم؟

گفته بودم که در یک سری کارگاه های روانشناسی شرکت کردم به طور اخص صمیمیت در روابط همسران و در اخر تمام ان چیزی که باید می اموختم این بود که  "تمام همسر خوب بودن یا بد بودن در پنج سال اول زندگی شکل میگیرد" گفته بودم؟ 

هفته اینده هفته کتابخوانی است بیایید یک جلد کتاب هدیه دهیم...


برچسب‌ها: روزانه نوشت

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 14:20 | نویسنده : مامان مینو |

 این روزهای پاییزی در نهایت سرعت خویش میگذرند و تنها چیزهایی که از شتابشان میکاهد عاشقانه های دخترک است و کتاب خوانی های من...  

یادم نمی اید زمانی بوده باشد که از کتاب خواندن لذت نبرده باشم. براستی که وقتی میخوانم انگارروزها با سرعت کمتری میگذرند انقدر که از بودن در همان لحظه و خواندن چیزی که عاشقش هستم لذت میبرم. اخرین کتابی که خواندم "پرنده ی خارزار " بود. فوق العاده زیبا و انقدر تاثیر گذار که انگار هیچوقت تا بحال اینقدر مطمئن نبوده ام که باید فقط با عشق زندگی کرد و بس... قبلی اش که سه روز پیش خوانده شد " گتسبی بزرگ " بود که خیلی از فیلمش بهتر بود خیلی زیاد... بهرحال خوشحالم از خواندنشان. هرچند که در گیر نوشتن هم هستم. چند موضوع کودکانه در ذهنم نشسته است البته از خیلی وقت پیش .اما جسارت روی کاغذ امدن نداشت که انگار دارد بختش باز میشود. این میان هوس بافتنی بافتن کرده ام شدید. دلم خیلی میخواهدش. باید بروم چندتا کلاف رنگی رنگی بخرم و دست به کار شوم. این اخرین پاییز دهه ی دوم زندگیم است باید نهایت لذت را ببرم...


برچسب‌ها: از بیست و نه سالگی من

تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 14:49 | نویسنده : مامان مینو |

 هرچند که امسال پاییز دوستداشتنی من به تراژدی سرفه و شربت سینه و استامینوفن و انواع جوشانده و  گلودرد و خوشحالی بعد از سرماخوردگی و هنوز دوروز نگذشته دوباره سرفه های جدیدتری تبدیل شده بود  اما هنوز هم پاییز دوست داشتنی من است...بخصوص با این اولین نم نم بارانش و بوی خاک باران خورده اش... با درختای نم به چهره نشسته اش و با اواز سرمستانه ی پرنده های زیرباران مانده اش... آخ که چقدر من عاشق این فصلم. و چقدر به این فکر میکنم که اگر پاییز نبود براستی چیزی کم بود...  

تازه خوب شده ایم... بعد از سه هفته درگیر سرماخوردگی های جورواجور بودن... با اولین نم نم باران پاییزی شهرم دعا کردم این نعمت خدادای مارا از شر این ویروس های کذایی راحت کند...بگو آمین... 

 

 چیزی که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده اینه که واقعا ایا چیزی توی دنیا شیرین تر از یک بچه ی در استانه ی پنج سالگی هم هست؟ نه... واقعا ایا هست؟ 

دخترک انقدر شیرین و خواستنی و به طرز اعجاب اوری اهل منطق و گفتگو شده که روزی هزاران بار هم خدارا سپاس کنم کم است.. استدلال های به جا و زیرکی های منحصر به فردش چنان مرا غرق شگفتی میکند که باورم نمیشود همین چندماه پیش بود که نزد یکی از دوستان از فرط استیصال بابت رفتارهای عجیب و غریبش کلی گریستم!!!! و واقعا همانطور که دوستم گفته بود مرحله ای گذرا بود و باعث شد باز هم به این فکر کنم که چه کم صبرم و چقدر زود به کم ترین چالشی جزع فزع میکنم...خدایم ببخشد... 

باری... مینوی کوچک من با سرعتی شاید بتوان گفت بیش از سرعت نور بزرگ میشود و من واقعا جا مانده ام در این میان تصمیمم برای رسیدن به او نیست فقط نظاره میکنم و لذت میبرم و اینست که فکر میکنم هیچ چیز شیرین تر از داشتن یک دختر پنج ساله نیست... 

دخترکم انقدر خوب با محیط مهد کنار امد که هیچ فکرش را نمیکردم هرچند مهدچیزی برای اموزش به فیلسوف کوچکم ندارد  اما همین که محیطش سالم و تمیز و مربی هایش خوش اخلاقند کمی باعث ارامش خاطرم است.به خصوص الان که کارم به مراتب بیشتر از گذشته شده است و این امر باعث شده انگار روی دور تند قرار بگیرم و به کلی تمام تلاشم اینست که به همه ی کارها برسم ولی هنوز که موفق نشده ام و این از عدم تواناییم در اجرای برنامه ها ناشی میشود. 

در این چندوقت همه ی دوستان را خوانده ام اما واقعا  نیرویی برای رد پا نهادن نبود...در این شبهای عزیز برایتان دلی سرشار از معرفت واقعه ی کربلا ارزو میکنم. التماس دعا...


برچسب‌ها: روزانه نوشت

تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | 16:36 | نویسنده : مامان مینو |

روز خوبی بود..

نمایشگاه بازی و اسباب بازی تهران...

به هر سختی ای که بود خودمون رو به هم رسوندیم تا بچه ها باز هم از دیدار هم ذوق کنند و ساعات خوبی باهم داشته باشند.. و خودمون هم دیداری تازه کنیم و موقع خداحافظی به این فکر کنیم که کاش اینقدر از هم  دور نبودیم... خدارا شکر برای داشتن دوستانم...


برچسب‌ها: عکس های مینو

تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 15:16 | نویسنده : مامان مینو |
امشب بعد مدت ها هوس وبگردی زده به سرم... نیم ساعتی میشه که دارم به وبلاگای دوستان سر میزنم... عجیبه برام هر وبی رو باز کردم یا تازه نی نی دومشون به دنیا اومده بود یا در شرف به دنیا اومدن بود یا تازه خبر پیداشدن سر و کلش رسیده بود... برام خییییییییلی عجیب بود واقعا؟ یعنی من خیلی تنبلم که هنوز نتونستم تصمیم بگیرم واسه بچه دوم؟ دلم اشوب شد به خدا....

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 23:26 | نویسنده : مامان مینو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Lilypie Fourth Birthday tickers