غرق کارم شده ام...

همیشه فکر میکردم اینکه میگویند ادم باید کارهایش را پشت در خانه بگذارد و بیاید تو؛ که کار سختی نیست!!!! ولی الان میفهمم سخت است خیلی سخت است... و همین سخت بودنش ادم را میترساند... اینکه همه ی اهل خانه ، همه ی وجود خانه میفهمند که تو که الان اینجا نشسته ای در واقع اینجا نیستی جای دیگری هستی...این را میشود از همه چیز فهمید... از خانه ی بهم ریخته و کارهای روی سر هم تلنبار شده... از برنامه ی ورزشی که روی در یخچال خاک میخورد... از اتاق دخترک که مثل خود خود سمساری شده از بس همه چیز روی سر هم افتاده اند... از همه چیز ... حتی از نگاه دخترک، از کلام دختر کوچکی که دلش بازی میخواهد انقدر زیاد که توی دو سه دقیقه هم صحبتیش با تو چندبار تکرار میکند :" ولش کن بیا باهم بازی کنیم!!!" کارم زیاد شده ... خیلی زیاد. برای منی که همیشه دلم شاغل بودن را میخواسته نتیجه ی اصرار بر خواسته ام است ولی برای دخترم نه!!! برای او فقط دوری است و کم وقتی و کم حوصلگیه من... باید یک فکری بکنم. این را اینجا مینویسم تا بروم و یک فکری بکنم.. یک فکر درست و حسابی...

 

دخترم به سرعت بزرگ میشود... این را هرشب میفهمم وقتی که چشمهایش سنگین میشود و در اندک زمانی به خواب میرود... نگاهش که میکنم میبینم انگار چقدر از دیروزش بزرگتر شده... وقت ان میشود که سیر ببویمش.. ببوسمش و نگاهش کنم. قربان چشم ابروی مشکی و موهای نرمش بروم. جای زخم صورتش را ببوسم.. همان زخمی که وقتی من نبودم رخ داده بود. صندلی گذاشته بود روی تختش و بعد رفته بود بالای کمد و از ان بالا افتاده بود روی صندلی و بعد نقش زمین شده بود. اقای پدر میگفت بعد زمین خوردنش تند و تند میگفته :" من این صندلی رو نمیخوام خودشو از زیر پای من کشیده بیرون!!! بگذارش جلوی در:)" نمیدانستم باید به این استدلال های مغرورانه اش بخندم یا برای اینگونه مادری کردنم گریه کنم... بهرحال وقتی که میخوابد تازه من میتوانم یک دل سیر نگاهش کنم. و پیش خودم بگویم دخترم دارد بزرگ میشود... و بسپارمش به خدا...

دلم ارامش خیال میخواهد... ایا اشنایی هست که خانه ی ارامش را نشانم دهد؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 22:21 | نویسنده : مامان مینو |

خیلی وقت ندارم برای نوشتن از خاطرات دخترک شیرین زبانم این روزها... ولی چه زود میگذرند. گاهی واقعا باورم نمیشه که این دخترک همون نی نی پنجاه سانتی بود که توی بغلم میگرفتمش از بس که بزرگ و عاقل و زبون دار و اهل بحث و استدلال و دلیل و برهان شده وروجک... شیرین زبونی زیاد داره که به دلیل سر شلوغی مامانش اینجا نوشته نشده و لذت آنیش نصیبمون شده و الان خیلی هاش یادم نیست.

 

چندوقتی هست که علاقه شدیدی به انواع دایناسور پیدا کرده بچم و هرچی کتاب پیدا میکنه که درمورد دایناسور هاست باید براش بخونیم . خودش همه ی اسمهاشون رو کج و کوله بلده و توقع داره من همشونو کامل یادم باشه. حالا امروز اومده میگه مامان جون ترازانوراس!!! متر و چهارنیم !!!! قد داشته:)))

 

چندجلسه ای هست که باشگاه ژیمناستیک میره و با وجود اینکه دو جلسه اول فقط کنار تشک نشست و اصلا نرفت ورزش و همش گفت من خسته ام و حال ندارم و نمیتونم و این حرفا و این رفتار بی سابقه اش باعث شد من کلی مورد سرزنش و شماتت مسئولان باشگاه قرار بگیرم که چرا بچه ای تربیت کردم که اینقدر اعتماد به نفسش پایینه!!!! ولی بعد دو جلسه الان خیلی خوب میره و توی تمرینات شرکت میکنه و مربی ازش راضیه و خودش هم کلی ذوق داره و همش میگه" من خیلی پر انرجیم":)))

از طرف دیگه فصل سر شلوغیه من شروع شده و خیلی خیلی کار دارم و چندتا پکیج مدرسه دارم که باید ببندم و طرف حسابامون بدقولی کردن و هنوز کارها کامل نرسیده و ذهنم خیلی درگیره و طفلک بچم این روزها کلا خیری از مادرش نمیبینه. خیلی هم دلم میخواد که عکسهای سفر بینظیرمون به اردبیل را براش یادگار بگذارم اینجا ولی وقت نمیشه اصلا.

 


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : دوشنبه سوم شهریور 1393 | 21:19 | نویسنده : مامان مینو |
راه های پیشگیری از سوئ استفاده از کودکان. نوشته پرستو امیری.

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 2:57 | نویسنده : مامان مینو |

گوشیه فرضی جلوی گوشش است. صدایش می اید که :" سلام... خوبی؟ چه خبرا؟ جدی؟ خراب شده؟ نگران نباش... دکمه ی r رو بزن درست میشه... اره همونی که بغل تی ه!!!!" دخترک این روزها پیوسته در حال گفت و شنود فرضی با دوستان فرضیه!!! و البته در دنیای واقعی هم به دنبال همبازی میگرده و تا لحظه ای بیکار بشه فریادش بلنده که :" مامان هیشکی نیست با من بازی کنه اخه من حوصلم سر رفته..."

***

چندروز پیش در راستای احترام به رای حداکثری!!! پرسیدم ناهار چی میخورید؟ دخترک به جای پدر که تقریبا همیشه ممتنعه جواب داد :" مرغ سوخاری... ولی من فقط سوخارشو !!! میخورم مرغش مال شما باشه" که منظور از سوخار همانا قسمت سوخاری شده ی روی مرغ میباشد :))

***

اقای پدر سر به سرش میگذاشت و درحین کتابخوانی قبل خواب تا مینو دراز میکشید پیش من تا کتابشو بخونم برق اتاق را خاموش روشن میکرد و در میرفت... یکی دوبار مینو دنبالش رفت ولی نتونست موقع خاموش کردن برق موفق به دیدن پدر بشه. بعد رفت جلوی در ایستاد جایی که پدر رو وقت خاموش کردن برق میدید و به من گفت :" مامان جون بخون دیگه" وقتی من شروع به خواندن کردم پدر گرامی به خیال اینکه مینو هم خوابیده پیش من اومد که باز برقو خاموش کنه و اینگونه دخترک مچ پدر را گرفت!!!

***

جدیدا خیلی به ترکیب کلمات توجه نشون میده... مثلا  چندوقت پیش میگفت:" مامان جون دایی ناسور همون دایی ناصره؟پس عمو ناسور کیه؟" یا " چرا میگیم زنجبیل نمیگیم مرد جبیل؟؟؟!!!"  امروز هم میگه:" مامان جون تقریبا یعنی تقی که ریبنده؟؟؟!!!"

***

این چندروز اول مینو و بعد هم خودم حسابی سرماخوردیم... امروز به اندازه تموم روزهای سال لیوان شستم!!!! بس که تموم لیوان ها از توی کابینت ها در اومده بودن برای اب خوردن و ردیف شده بودن روی کابینت ها. شرمنده که نشد کامنتهاتون رو تایید کنم. راستی مریم جان مامان اریا فروشگاه نت ندارم جدای از اینکه اگه داشتم هم اونجا وقت نمیشد که سر بزنم بس که سرم شلوغه خرید و رتق و فتق امور قبل از مهرماهه. ولی اگه سوالی داشتی من درخدمتتم عزیز دلم.


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 22:35 | نویسنده : مامان مینو |
این ادرس وبلاگ فروشگاه بازی فکری اندیشه است. دیدنش خالی از لطف نیست پس به ما سر بزنید.

فروشگاه بازی فکری اندیشه

از اینجا هم میتونید مارو ببینید:

فروشگاه بازی فکری اندیشه



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 21:7 | نویسنده : مامان مینو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Lilypie Fourth Birthday tickers