براستی حقوق بشر چیست؟ ایا ما بشریم؟ چه کسی مارا بشر نام نهاد و برایمان حقوق در نظر گرفت؟ ایا وقتی حقوق ما با حقوق مردمی از نژاد دیگر برابر نیست معنیش این است که ما همان بشری نیستیم که ان ها هستند؟!!! یعنی مثلا چندنوع بشر وجود دارد که چندجور حقوق برایشان در نظر گرفته میشود؟ مثلا ایا مردم غزه همانقدر بشر هستند که مردم اسرائیل؟؟!!  این میزان بشر بودن یا نبودن را چه کسی تعیین کرده و به همان نسبت برایش حق و حقوق در نظر گرفته؟ خیلی وقت است که به این نتیجه رسیده ام که بشر بودن یا نبودن چیزی است که اول انتخاب شده و در پی ان حقوق بشر را در نظر گرفته اند...

 دوستی میگفت:بیایید از حقوق بشر دفاع کنیم اما نوع بشرش را خودمان انتخاب نکنیم!!!

 به نظرم توی این دوره و زمونه بیشتر حامیان حقوق بشر انتخابگر هستند و اول به تشخیص خودشون برچسب بشر بودن را به کسی ، قومی، گروهی یا نژادی اعطا میکنند و بعد برای راحتی صاحبان اون برچسب، حقوقی را در نظر میگیرند وگرنه مگه میشه کسی این جنایات را در اقصا نقاط دنیا روی مردم ضعیف ببینه و از حقوق اونها دفاع نکنه جز اینکه اونها در معیار های انتخابگران برای داشتن اون برچسب بشر بودن نگنجیده باشند؟؟؟!!!

دلم برای مردم تنهای غزه میسوزه مردمی که به دلیل استقامتشون و دفاع از اب و خاکشون صاحب برچسب بشر بودن نشدند و حالا حقوق بشری برایشان در کار نیست...

***

دخترم داشتن برچسب بشریت ربط مستقیم به کرنش در برار انتخابگران غیر منصف و ناعادل دنیا داره تو حتی به قیمت نداشتن حقوق بشر در برار هیچ قدرتی کرنش نکن...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 15:58 | نویسنده : مامان مینو |
دیشب اعضای کانون پرورش فکری شهرمون میهمان سفره ی کریم اهل بیت بودند... شب خوبی بود و خیلی به بچه ها خوش گذشت...

به همین مناسبت دخترک از صبح مشغول اماده کردن چندبیت شعر برای شرکت در جشن افطاری بود و مادرش هم مشغول تدارک حلیم نذری...

شب هم رفت روی سن  و این شعر رو برای دوستانش خواند:

پدرش بود علی.... مادرش فاطمه بود...

مهربان مثل پدر...خیرخواه همه بود...

بود او در همه عمر... با بدی ها در جنگ

و بدش می امد از فریب و نیرنگ...

او گلی بود که از هرگلی بهتر بود...

بود زیبا خوش نام... شکل پیغمبر بود...

 خیلی خوب حفظ کرد و خیلی خوب هم اجرا کرد...

 

این هم مینو و نذر کوچکش برای این میلاد عزیز...

خوشحالم که این تنها مرکز فرهنگی شهرمون مدیریت خوبی داره و مسئولانش برای بچه ها واقعا دلسوز و عاشقند.


برچسب‌ها: روزانه نوشت , عکس های مینو

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 4:25 | نویسنده : مامان مینو |

خسته و کوفته  از شبی که خوب نخوابیدم و گرسنه و تشنه از این روزه های روزهای بلند تابستون میرسم خونه و با دخترکی مواجه میشم که لبخندی به پهنای صورت نمکیش داره و از روی پله ی اخر خودش رو پرت میکنه توی بغلم و یه سلام کشدار میگه و پشت سرش تند تند برام تعریف میکنه که چه کارا کرده و چه چیزا ساخته و بچش خوابه و بعدش هم میگه مامان جون امروز واقعا روز خوبی بود ... منم با شنیدن اینهمه ابراز احساسات واقعا دیگه خستگی و اینا از تنم در میره و شروع میکنم به اواز خوندن و اون هم با من همخوانی میکنه: دختر دارم قند عسل... دختر دارم نقل و نبات...  بعد دوباره میره مشغول بازیش میشه و من هم تند وتند مشغول حاضر کردن سفره افطار...

***

دخترک دوباره کانونی شده... شنبه ها کلاس نقاشی و یک شنبه ها سفال داره... کلا بودن توی جمع بچه های کانونی با مربی خوب و باحال و انرژی مثبتشون رو براش دوست دارم...

***

این روزها یکم سرم خلوت تره و اگه این روزه های کشداااااااار اجازه بدن یکم بیشتر به خودم و زندگیم و دخترک میرسم و همین خیییییییییلی حالم رو خوب کرده... گاهی شب ها بعد افطار میریم پارک و کلی از سرخوشی دختر کوچولون لذت میبریم و خودمون هم هوایی تازه میکنیم و فعلا این ولوله ی درونی سفر رو فرو مینشانیم تا بعد ماه مبارک که چه پیش اید...

***

دیروز داشتم کتابی میخوندم با عنوان" هروقت خوک ها پرواز کنند" واااااااااااااااااااای که چه کتاب معرکه ای بود... اونجا بود که بعد از خوندن صدها عنوان کتاب کودک از زمان کودکی های خودم به انضمام کودکی های دوباره ی خودم همراه با دخترک، با خودم فکر کردم واقعا مردم هر سرزمین رو میشه از روی چیزهایی که برای بچه هاشون مینوسند شناخت... از روی حرف ها شون،پندهاشون، یا مثل ما شعارهاشون!!! واقعا ما چه حرفی برای منتقل کردن به بچه هامون داریم جز نصیحت و شعار؟؟؟؟ ترس و محافظه کاری؟؟؟؟؟ کی به بچه مون گفتیم حتی گاو میتونه دوچرخه سواری کنه اگه  بخواد پس تو هم میتونی هرکاری بکنی اگه بخوای؟؟؟؟!!!!کی خواستیم یادش بدیم که زود تسلیم نشه ؟ کی یادمون رفت که این روحیه جنگندگی یک کودک نوپا رو نباید با اینهمه باید نباید گفتن هامون ازش بگیریم؟ کی یادمون رفت که به قول سهراب" من قطار ی دیدم که نصیحت میبرد و چه خالی میرفت!" متاسفانه کتاب های ایرانی نویس ما(جز موارد معدودی که البته بیشتر همان موارد هم کتابهایی برگرفته از داستان خارجی هستند!!!) همشون پر شده اند از نصیحت حتی برای بچه های کوچک!!!! پس این نویسنده های چیره دست بفروش!!! ما چه میکنند؟

ناراحتم برای ان چیزی که برای کودکانمان مینویسیم...واقعا ناراحتم...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 23:44 | نویسنده : مامان مینو |

سیاه گیسوی من...
دخترکم...
برای من بودن با تو هر لحظه زندگی مجدد است... هر لحظه چیزی هست که به من می اموزی...هر لحظه اعجازی در سخن داری... بیشک تو پیامبر منی...
دیروز وقتی از سرکار بهت زنگ زدم تا حالی ازت بپرسم این گفتگو بینمان ردوبدل شد و مرا از اینده و اینده و گذشته به حال و حال و حال اورد...
بهت گفتم: سلام دخترم. خوبی؟ چکار میکنی؟
شنیدم: خوبم مامان جون . دارم با شما صحبت میکنم.
بی خبر خندیدم!!! پرسیدم: قبلش چکار میکردی؟
شنیدم: مامان جون داشتم میومدم با شما صحبت کنم!!!!
کاش میتوانستم مثل تو در لحظه زندگی کنم دخترم. کاش میتوانستم لحظات با ارزش زندگیم را وقف فرداهای نیامده نکنم. یا وقف خاطرات دیروز های گم شده...

سیاه گیسوی من
همیشه به یاد داشته باش که لازم نیست برای طولانی زیستن به روزهای زندگیت اضافه کنی...اما تمام تلاشت این باشد که "زندگی " را به روزهایت اضافه کنی... همیشه در حال بمان دخترم...و از لحظه های زندگیت لذت ببر...کاش روزی این صفحات را بخوانی که همچون مادرت اسیر فرداها نباشی یا گرفتار شیشه ی خاطرات دیروز...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 5:12 | نویسنده : مامان مینو |

خیالم ارام ارام دارد از بیست و هشت سالگی دل برمیگیرد... هراسان است و کمی دلش گریه میخواهد... مینشینم کنارش دستی برای نوازشش پیش میبرم اما خیالم هنوز در خیالات خود است اینگونه است که دست نوازشگرم را نمیبیند و دل نمیدهد به ارامش... خیالم از سی گذر میکند لب پشت بام سی و پنج که مینشید فکر میکند چه خوب بود اگر به جای زندگی در شهر ساکن روستا بود...دلش باغ و گل و جوی اب و اطلسی و یاس میخواهد...دلش صدای شر شر فواره های سر به فلک کشیده میخواهد... خیالم هنوز پای رفتن دارد از سی و پنج هم میگذرد و خود را بر در چهل سالگی می پاید با موهای تک و توک سفید... و چروک های ریز کنار چشم... خیالم دخترک را هم میبیند که مدرسه ای شده و هنوز دلش چندتا خواهر برادر میخواهد!!! خیالم هراسان است... دلش برای بیست و هشت سالگی تنگ میشود بی گمان... با خودش فکر میکند چه زود گذشت...

***

فردا بیست و نه ساله میشوم... بیست و هشت سالگی بی بازگشتم به سرعت برق و باد گذشت...چقدر دلم برایش تنگ میشود. بیست و هشت سالگی برایم پر بود از تجربه های جدید و ریسک های عجیب و غریب!!! و اما امسال سال خودم است. سال خود خودم. دلم میخواد واقعا زندگی کنم. کارهای نیمه تمامم را تمام کنم و ایده هایم را عملی. دلم ارامش میخواهد که باید ایجادش کنم. برای خودم و خانواده ی کوچکم.

***

حتی بی کیک و شمع و سوت و فوت  باز هم تولدم مبارک...


برچسب‌ها: اندر احوالات بیست و هشت سالگی

تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 13:51 | نویسنده : مامان مینو |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Lilypie Fourth Birthday tickers