مینو

بهشت کوچک خانه ما

مینو

مامان مینو
مینو بهشت کوچک خانه ما

شیرین زبانی های اخر سالی

 سه نفری مشغول گفتگو درباره ی سیزده بدر بودیم که اقای پدر از دخترک پرسید دخترم سیزده بدر چه روزیه؟ دخترک بعد از تاملی عمییییییق جواب داد:" روزی که میریم تو خاکا"!!!(از بس مه سیزده بدرها تو بیابون پرسه زدیم بچه دچار تضاد فرهنگی شده!!!"

***

کارتون میدیده ... حالت حمله به خودش گرفته و روی سروکول من میپره ومیگه :" من تزرو ام من تزرو ام " و من که کلافه شده بودم گفتم تزرو دیگه کیه؟ ادرس میده که شنل سیاه داره و اسب و میفهمم زورو میدیده!!!

***

از من برای خرید توی خیابون عصبانی شده میگه:" من اصلا از این شهر میرم.. میرم یک میلیون سال دورتر!!!"

بهش میگم حالا کدوم وری میری یجا برو اب و هواش خوب باشه. میگه:" میرم شیراز هنوز نمیدونم اب و هواش چطوره ولی وقتی رفتم برای شما توی نامه مینویسم که چطور بود"

***

خانه ی سبز میدیدیم. دسته جمعی.

مینو:" مامان جون این پسره(اشاره به فرید) صداش صدای اقای خندوانه است ولی شکلش مثل اون نیست"!!!

انقدر دوستش داشتیم که هر سه با شادی هایش خندیدیم و با غم هایش گریستیم. تنها فیلمی بود که دخترک اجازه داشت ببیند. حیف شد که تمام شد و من هنوز فکر میکنم چی شد که یک دفعه تمامش کردند!

***

روزی هزااااار بار لباس عوض میکنه و در نقش های مختلف میرقصه و نمایش اجرا میکنه و من کلا به سمت لباس جمع کن مفتخر شدم!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر میکردم جلو عید یکم سرم خلوت بشه به کارهام برسم اما امسال با این طرح تخفیفی  که زدیم به بازی ها فکر کنم باید روز عید هم باز باشیم فقط منتظرم عید بشه برم مثل خرس یک هفته بخوابم بس که کسر خواب دارم.

 

دوستان همگی سال نوتان مبارک... ارزو میکنم برای همه سال خوب و پربرکتی باشه.


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:37 | نویسنده : مامان مینو |

یه شب مهتاب!!!

 این روزها زیاد در خانه ی ما شنیده میشود....

یه شب مهتاب...ماه میاد تو خواب...منو میبره کوچه به کوچه...باغ انگوری باغ آلوچه...

....

و الی اخر...

 زیاد شنیده میشود این شعر زیبای شاملوی عزیزم. اما از کجا؟ از زبان دخترک خانه!!! کامل و بی نقص و با رعایت کلیه اصول تحریری!!! مثل خود خود خود فرهاد!!!

 من عاااااااااااااااشق این خواندنش هستم... بینهایت... کاش میتونستم صداشو بگذارم اینجا به یادگار...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , ماجراهای من و مینویم

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 1:16 | نویسنده : مامان مینو |

سلااااااااااااام بر تو ای پنج سالگی

دخترم پنج ساله شد...

در میان شور و غوغای اخرین ماه سال...

در میان هیاهوی خرید و خانه تکانی...

در میان بوی نرگس ها و جوانه های کوچک سر شاخه ها...

همانگونه که خودش با هیاهو و عطر خوش در زندگی من جوانه زد...

 چقدر  جوانه زدنت برایم خوش است دخترم... یک خوشی نمناک!!! و چه کسی جز یک مادر میداند خوشی نمناک چیست؟!!!

***

جشن تولدش را امسال در مهد برگزار کردیم. بماند که دست تنها و با کلی عدم همکاری مسئولین مهد حتی یدونه عکس از دخترک و کیک کیتی و کلاه بوقیش ندارم امااااااااااا خیلی بهش خوش گذشت و همین دلم را خوش میکند.

***

تولد محمد مهدی عزیزم و مریم نازم هم مبارک دوستان.


برچسب‌ها: پنج سالگی , تولد ها

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 14:57 | نویسنده : مامان مینو |

یک اخیش بلنننننننننننند

آخیییییییییییییییییییییییشششششش

خانه تکانی ام تمام شده...

تزیینات تولد مینو هم...

تغییر دکور فروشگاه هم تمام شد...

دوچرخه ای که قرار بود برایش بخرم و خیلی وسواس به خرجش دادم هم خریده شد و دخترک خیلی ذوقش را کرد...

 

 هنوز نمیدانم در طول یک هفته چطور توانستم  از این تار عنکبوتی که تویش گیر افتاده بودم  به سلامت در بیایم اما در امدم و خیلی خیلی حس خوبی دارم... گفتم غرهایم را برایتان نوشتم نامردی است از حس خوب و سبکی حالم ننویسم...

برای سال جدید چند تصمیم بزرگ دارم یک روز می ایم و مینویسمشان باشد که به سرانجام رسند.

یک خدا قوت بلننننند برای همه ی  دوستانم در این روزهای پایانی سال.



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:32 | نویسنده : مامان مینو |

منی که منم!!!

مثل اینترنت ندیده ها چنبره زدم پای سیستم ببینم کی این نت وصل میشه تا بلکه کلی ایمیل که قراره از شرکت های مختلف بیاد رو چک کنم... این وسط تا خرخره توی خانه تکانی فرو رفته ام انقدر که واقعااااااااا کم مانده غرق شوم... همه جای خانه ام چندروزی است که موشک خورده و اصلا نمیدونم کی قراره جمع بشه فقط اینو میدونم  که اخرش کار ،کار خودمه... از اون طرف امروز تا سه عصر گرفتار تغییر دکور فروشگاه بودم و تازه اونوقت رفتم دخترک را ازخانه مادرجان گرفتم بردم کلاس زبان. انقدر خسته بودم که جان رفتن و برگشتن نداشتم پس همانجا نشستم و طی یک دعوت غیرمنتظره رفتم سر کلاس یکی از اساتید ترم بالایی نشستم و با اینیگیلسی چپر چلاقم در کمال اعتماد به نفس!!! کلی هم اظهار فضل کردم!!!

دخترک تابلو ها و بنر های تبلیغاتیه داخل شهر را میخواند!!!  امروز توی راه گفت:" مادرجون اینجا نوشته دنیای فرش"!!!نمیدانم از کی! نمیدانم چگونه و از کجا یاد گرفته! هیچ نمیدانم... فقط میدانم که مادر کاملا کمرنگی هستم در زندگی دخترک... اصلا نقش مادریم انگار لابه لای هیاهوی اخر سال گم شده!!!

تازه یک قدمی تولدش هستم و هنوز هییییییییییییییچ کاری نکرده ام... مطلقا هیچ کار...

آخیش چقدر غر زدم... دلم سبک شد...


برچسب‌ها: روزانه نوشت , از بیست و نه سالگی من

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 21:6 | نویسنده : مامان مینو |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.